برگی ازخاطرات

مرداب به رود گفت : چه کردی که زلالی ….؟جواب داد : گذشتم ....!

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ برگی ازخاطرات خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

سلاااااااااااام دوستای گلم خوبید؟

اومدم یه خداحافظی کوچولوکنم وبرم.

هفته دیه امتحانات پایان ترمم شروع میشه وبه کل بدبختم!!

اولین امتحانمون حسابداریه.

خداکنه که راحت باشه ومثه امتحانات استادمون نباشه

 که تادیدیم چشامون اندازه گردو که چه عرض کنم اندازه هندونه گردبشه.

واسه همین این وبلاگ فعلا تعطیله تا۲۱ دی.

واسم خیلی دعاکنید دوستای گلم

دوستتون دارم                   

 

 

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 17:6 ] [ سحر ]

[ ]

امروزیکی ازروزهای باورنکردنی برای من بود.

با امتحان ریاضی روز ما شروع شد

آقا داشته باش امتحان توی محوطه بود.محوطه یه جایی تو دانشگاهمون که همه ازش ترس دارن.

دور تا دورش پنجره اس.یعنی قشنگ  تحت کنترلی.

علی الخصوص امتحان پایان ترم که نمی تونی یه تکون بخوری.

من درس بین زهرا به توان دو نشسته بودم .

یعنی اینطرفم یه زهرا اونطرفم یه زهرا.اینقدرریاضی خوندم که مغزم ترکیده شوما به بزرگی خوتون ببخشید.

کناریکی از زهراها یه پسره نشسته بود.

خب امتحان که شروع شد به سلامتی تقلب ها هم شروع شد.

وسط های امتحان بودکه نگام خورد به پسره که کنار زهرا بود دیدم چه مضطربه.همین جورکه نگاش می کردم نگام کردبعدگفت نوشتی؟

من گفتم :تقریبا

گفت:توچرک نویس بنویس.

منو میگی دستپاچه بودم درچه حدی.

گفتم :ندارم وشروع کردم به خوندن برگم

دوباره نگام بهش خورد گفت برگه بهت بدم گفتم باشه.

چیکارکنم دیه یه لحظه دور ازجون شوما خریت کردم!

یهو یه کاغذافتادجلوی پام سریع برداشتم وجواب سوال 1 و5 رونوشتم ولی اینجاشو خدایی داشتم سکته میکردم به .... خوری افتاده بودم!

عجب غلطی کرده بودم.

نوشتمو به زهرا گفتم بده به اقای کناریت.

امتحان تموم شد اومدیم بیرون.

نمی دونید پسره چقدرازم تشکرکرد تا موقعی که توی دانشگاه بودم هرچی منو دید کمرشو خم می کرد وتشکرمی کرد.

واقعا پسر قدرشناسی بود.ولی قدرشناسیش بخوره توسرش بره یه کم درس بخونه والا.دخترمردمو می خوادسکته بده ایکبیری!

خلاصه آقایی که شوما باشی امروز بازارتقلب خعلی گرم بود این یه نمونش بود.

نمونه های مختلفی داریم که بدآموزی داره جون شوما وگرنه می گفتم!

 

 

 پ ن :نمردیمو بالاخره قیافه یه پسرو که التماس میکرد دیدیم!

 پ ن :آخرش پسره جواب سوال ۵ رو اشتباهی توی سوال ۲نوشت.استادبهش گفت اشکال نداره فقط درس نوشته باشی.

 

 

[ دوشنبه هجدهم آذر 1392 ] [ 14:53 ] [ سحر ]

[ ]

سلام بروبچ حال واحوال؟؟

بدون هیچ معطلی برم سراغ خاطره ازآخرین جلسه حقوق اداری

یه کم توی سالن پشت درکلاس 2 معطل شدیم

هیچ بنی بشری هم جرات نمی کردبره دربزنه ببینه کلاس کی تموم میشه.

دوتا از پسرا اومدن ولی اومدنشون به درد نخورد اونا دیه ازما بدتر.شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

رفتیم طبقه بالا ویه کم موندیم تاکلاس خالی شدو رفتیم

چقدرشلوغ بودکلاس

فکرکنم همه واسه گرفتن نمره میانترم اومده بودن.

زهی خیال باطل!

استادزرنگی کرده بود وجلسه قبل کیلویی به ماکه رفته بودیم نمره داد.

کلاسمون پراز همهمه بود ولی یهو همه ساکت شدن

استاد یه نگاه به همه کرد وگفت عجب سکوت مرگباری!

واقعا راست میگفت ماروچه به سکوت!

یه دقیقه نکشیدکه دوباره پچ پچ های مادخترا شروع شد

استادبیچاره این جلسه کلی ازدست دخترا حرص خوردبعدگفت:النساء کثیر الحرف

زن کلا فتنه اس!

همه خندیدیم.

آخه داغون شده بود ازدست ما دخترا.

 

 

 

 

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 12:43 ] [ سحر ]

[ ]

 یه روزکه کلاسشون توی دانشگاه تموم شده بود قراربودکه با ماشین رفیقاشو برسونه .

آقا این همسرما شیرین کاریش گل کرده بود به بچه هامیگه دنبالم بیایید.

اونا هم میرن تا میرسن به ماشین مدل بالای قرمز.

همه کفشون بریده بود ای بابا چه ماشینیه لامصب

خلاصه حمیداون موقع بود که بادزدگیردرماشین وبازکرد.

یه نگاه به رفیقاش کرد گفت ای وای بچه ها اون ماشین باز شد بریم اون یکی

حالا اون ماشین چی بود 405

بله اونجا بود که رفیقاش پریدند روسرش .

بیچاره ها چه خیالاتی که توسرشون نبوده.

اینم ازشیطنت های همسری خودم.

[ یکشنبه سوم آذر 1392 ] [ 15:40 ] [ سحر ]

[ ]

امروز امتحان حسابداری داشتیم.وای که تا بدبخت شدن فاصله زیادی نداشتیم.

استادباموهای خوشگلش واردکلاس شدوهمه مارو باخودش بردکلاس 3.

چه کلاس بزرگی بودلامصب.تموم نقشه ها روبه هم ریخت!

درهمون لحظه بودکه همه فکرتقلب وازسرمون پرت کردیم بیرون وفاتحه خودمون روخوندیم.

ولی نمی دونم معجزه بود!چی بود!استادگرامی کلاس روسپرد دست یه خانمی ورفت.....

همه نفس هابالا اومد.

ولی خودمونیم عجب نفس هایی حبس شده بود!

بله دراون لحظه بودکه تقلبها شروع شد.

بله دیه عارفه یادش نبودامتحان داریم واسه همین منم بهش کمک کردم.

کمک کردم نه تقلب ها.

فقط برگشوگرفتم جواب سوال آخروبراش نوشتم این تقلب که نیست مگه نه!

خلاصه امروزم بامعجزه ای که صورت گرفت گذشت.

خدابقیش روبه خیربگذرونه!

پ ن:تاحالاتونستم 3تانمره کامل میانترم بگیرم

البته باسختی کشیدن ودرس خوندن زیاد

پ ن:امروزیکی بهم اس دادگفت یکی ازبچه های کلاسم

ولی نامردمعرفی نکرد.

[ یکشنبه سوم آذر 1392 ] [ 15:32 ] [ سحر ]

[ ]

دیروز باکلی حرص وجوش خوردن رفتم دانشگاه!

همش هم به خاطر چندتا برگه زبان بود.

برگه ها رو توی جزوم که به عارفه داده بودم جاگذاشته بودم.

عارفه هم که ماشالله هرچه اس بهش می دادم جواب نمی داد.

کم مونده بوداشک ازچشام سرازیر بشه!

ولی خوشبختانه خانم جزومو آورده بود.کلاس زبان با اومدن چندتا ازبچه ها شروع شد درکل 20 نفربیشترنبودیم همه رفته بودن هیئت.

ما مثل چی اومده بودیم دانشگاه والــــا!

ولی کلاس دیروز خعلی باحال بود صحبت سرقلیون بوداستادم که پایه!

می گفت من سه ماهه ازدواج کردم ازهمون اول همه چیزو به همسرم گفتم که می خوام مجردی بادوستام برم بیرون ودیگه قلیون و...

عجب همسری!!

بعدگفت این روزا که همه دنبال پرتقال ونعنا هستن.

همه خندیدیم.

آخرکلاس فقط یه من بودم ویکی ازبچه های کاشون.

استادبهم گفت ازدواج کردی .بله استاد.

به نظرت ازدواج چطوره؟

منم که پاک گیج شده بودم گفتم خوبه.

دیروز استاد کلی باهام دردو دل کرد.خعلی دل پری داره بیچاره.

معلوم نیس خانمش تو این سه ماهه چه بلایی سرش آورده.خخخخخخخخخ

فکرکنم توی جیب استاد گرام شپش بالانس می زنه!

 

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 11:31 ] [ سحر ]

[ ]

سلام ودروووووود برتو دوست عزیز.

هاواریوت چطوره؟!

من که خوبم!روزگاره دیگه می گذره.

صبح امروزم مثل دیروز خودم تنها رفتم دانشگاه.آخه زهرادوست گرام بنده تعلیمی داشتن.

قراربودساعت10خودشوبه کلاس برسونه.

توی هوای پاییزی رفتم به سمت دانشگاه اینقدرتندرفتم که 10 دقیقه ای رسیدم.

توی دانشگاه یکی ازاقوام رودیدم .مشغول احوال پرسی شدیم همین که خواستم برم پیش بچه ها دیدم نامردا رفتن!تند رفتم بهشون رسیدم.

بابروبچ رفتیم صندلی های جلو نشستیم.

کلاس ریاضی داشتیم.با استادی که هرچی درس می ده متوجه نمیشیم.

آخه استادگرام شوما که زحمت می کشید درس می دید ومانمی فهمیم! خو لا اقل نمونه سوالا رودیه حل کن.

جون مادرت نذارتمرین توخونه.آخه آقا کی میشینه توخونه تمرین حل کنه!

یه زمانی خرخونی می کردیم ولی حالا دیه نچ!

خداروشکر این هفته دیه درسمون راحت بودیه چیزی میشدفهمید.استادده دقیقه کلاس رو زودتر تموم کرد.

 ما هم حمله کردیم به طرف سایت که متاسفانه باشکست سختی مواجه شدیم چون قبلا اونجا بوسیله گروهی دیگر اشغال شده بود!

خلاصه یه خیری ازجاش بلندشدمانشستیم وواسه مامان زینب یه وبلاگ باعنوان یادداشت های یک معلم ساختیم.

بعدش هم که دیه اومدیم خونه البته باهمسرعزیزم.

 

[ دوشنبه بیستم آبان 1392 ] [ 15:24 ] [ سحر ]

[ ]

 

 

دیروز یه کم زودتر ازخواب بیدارشدم تا بازهرا وعارفه بریم دانشگاه تمرین حسابداری رو حل کنیم.

هوا خیلی عالی بود من تا هفته قبل زیر مانتوم لباس نمی پوشیدم ولی ازدیروز یه لباس بافت پوشیدم هوا به شدت سرد وپاییزی شده.

کلاس حسابداری حدود12 تموم شد.ازشدت گرسنگی به خودم می پیچیدم زود رفتم ازآقای خان دل یه ساندویچ همبرگر گرفتم وزدم به بدن.شارژ شدم حسابی!

بابروبچ رفتیم توحیاط روی نیمکت نشستیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت بهمون.درس مثل ترم قبل.

از زهرا چندتا آهنگ شهرام شکوهی روگرفتم ازابهتی که توی صداش هس لذت می برم.

صحبت رفت سر عروسی .زهرا تعریف می کرد که یه عروس وداماد چندوقت پیش با اسب می رفتن خونه خودشون.

چه جالب!

منم از این کارا خعلی دوس دارم.بهشون گفتم منم اینجوری دوس دارم یامثلا ماشین عروسمون یه جیب قرمز یامشکی خوشگل باشه.

زینب نگاهی بهم انداخت وگفت:حتما سقفم نداشته باشه .

من:آره ازکجا فهمیدی؟!خخخخخخخ

میدونید قبلش بهشون می گفتم دوس دارم یه سینما باشه روباز یه فیلم عاشقانه بذارندبعد نم نم بارون هم بیادچه فضای رمانتیکی میشه.به به.

واسه همین زینب می گفت حتما بدون سقف!

آخ که یه دفه دلم هوس بارون کردبهشون گفتم چی میشه الان بارون بیاد

زینب:وای ازاین هوس هایی که میکنی!

مهسا:بچه ها داره بارون میادا.

آخ جون اینقدر خوشحال شدم.

زهرا:پس من می رم که زیربارون قدم زنان برم خونه.

بعدازکلاس اخلاق یه ساعت توی دانشگاه بامهسا موندم تاهمسرگرامی بیاد دنبالم.

بعدباهم رفتیم یکشنبه بازار تا وسایل ترشی روبگیریم.

جاتون خالی یه بارون مشتی اومد خیس خیس شدیم .

هیچکس به اندازه من کیف نکرد.همه فرارمی کردن .

فروشنده ها داد می زدن:فرارنکن بیا اینجا اینو بخر!

ولی چشمتون روز بد نبینه که شب کمر درد وسردرد وپا درد وهرچی مرض بود اومد سراغم!

ولی نگران نباشید الان خیلی خوبم!

 

 

 

[ دوشنبه ششم آبان 1392 ] [ 8:27 ] [ سحر ]

[ ]

 امروزیکی ازروزهای متفاوت بود.

ساعت9:30بودکه زهرااومددنبالم وباهم رفتیم به سمت دانشگاه.هوابدک نبود.ولی مثل هفته قبل گرمای طاقت فرساهم نبود.

کلاس حسابداری شروع شدمن وزهرا ومهسا ومریم توی یه ردیف بودیم وزینب وفرزانه هم ردیف جلو.گهگاهی فرزانه سرشومی چرخوندعقب یه چی می گفت ماهم می زدیم زیرخنده.

وااااااااااااای که این حسابداری چه مزخرف شده.یه کم سخته برای همین تصمیم گرفتیم هفته دیگه یه روزبریم وازاول جزوه تا الان راباهم دیگه تمرین کنیم.بله دیه ما یه همچین آدمای درس خونی هستیم.

ترم قبل هم همینجوری بودمدام تودانشگاه افتاده بودیم تا با بروبچ مسئله هاروحل کنیم.به همین خاطرنمره حسابداریمون خیلی خوب شد.

امروزیه خوشمزه هم به کلاس اضافه شد.آقای (ح)چقدرمزه پرونداین پسر.

باراول بودآقای خرخون این حالتی بودوباراول بودکه می رفت ردیف های آخر.

فکرکنم صبح زیادی عسل مصرف نموده بود.

این کلاس هم بانگاه های مکررما به ساعت تموم شد.

بعدهم رفتم ازآقای خان دل یه ساندویچ همبرگر مشت گرفتم وخوردم.بعدازاون هم بازینب رفتیم نمازخونه.

مهساراگم کردیم رفتیم توی سلف که دیدیم نیس.خانم غذاشونخورده رفته.

بازینب رفتیم سایت.اوووووووووه کی میره این هممه راهو.چقدرشلوغ بودماهم خودمون روتوقسمت پسراجادادیم ونشستیم.مهساباتوپ پرزنگ زدکجایین.

کلاس بعدی اخلاق بود.که باکوشش زینب ومهسا این کلاس روپیچوندیمو رفتیم یه کلاس خالی پیداکردیم ونشستیم ریاضی روبرای امتحان فردا خوندیم.ولی خداییش خعلی عذاب وجدان گرفتم اصن دلم نمی خواست کلاس استادروبپیچونم.ای ببا این عذاب وجدان ولم نمی کنه.ول کن دیه.وااااااااای بچه هاکمک ولم نمی کنه!آخش ول کرد.خخخخخخخ

 

[ یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 ] [ 16:7 ] [ سحر ]

[ ]

 فکرکن شنبه اول هفته صبح زودباید ازرخت خواب گرامی بلندبشی وسه ساعت آرابیرا بکنی واین طرف اونطرف دنبال وسایلت بگردی وقربون صدقه آجی بری که بره مدرسه وبعدخودت آماده بشی بری دانشگاه!حالااول هفته راباچه درسی شروع کنی؟ توسعــــــــه اونم باکی ؟استادشکرریز!

خیلی ازطرز درس دادنش خوشم میادولی خوب اینکه آخرکلاس ازدرس هایی که داده می پرسه اصن شیوه خوبی نیس.والا به خــــدا

همه قلبمون میفته تــــــوچی بگم آخه؟!

سکته رومی زنیم ازشانس من قزمیت هم امروزازم پرسید.

ولی عجب شانسی اینجا آوردم!!

یکی توی کلاسمون هس که فامیلیش درس شبیه منه !

استادکه فامیلیموصدازدمونده بودیم منم یا اون

یه لحظه به ذهن خراب که نه بابا ذهن زرنگچه  بنده خطورکرد.ای دخترچه شانسی زودجواب سوالو پیداکن اگه توباشی بلد باشی.

خخخخخخخخ بله دیه من بودم بایه کم زرنگی جواب سوال رودادم.

البته همیشه اینجوری نیستم امروزیه کم این مغزمبارک ،بنده رویاری نکرد.

توکلاس که همش خمیازه می کشیدم یه جورایی مخم تعطیل میزد!

وگرنه من که بچه درس خونیم!اینوهمه می دونن والــــــــــا

[ شنبه بیستم مهر 1392 ] [ 19:36 ] [ سحر ]

[ ]

چهارشنبه کلاس حقوق اداری داشتیم به زور از رخت خواب کنده شدم آخه این هفته همش دانشگاه بودم ازصبح می رفتم تاظهریاعصر.

امروزم که من تنها بودم آخه درس ترم ۵ روگرفتم.

دوس دارم هرچه زودتردرسمو توی دانشگاه بامعدل خوب تموم کنم واسه همین سعی میکنم هرترم ۲۰ واحدبگیرم وترم تابستونی هم یه چندواحدی بگیرم.

می گفتم باهمسرمحترم رفتیم دانشگاه .جلوی دانشگاه بای بای کردم ورفتم داخل.

شماره کلاس روازروی برگه دیدم و واردشدم کلاس ۱۴نمی دونستم کجاس.

یه کم سرموچرخوندم دیدم ایول بابا مهسا وآسیه اینجان.گل ازگلم شکفت.

رفتم کنارشون گفتم کلاس ۱۴ دیه کجاس؟مهساگفت:یه جایی زیرپله ها!خیلی کوچیکه.

باهم رفتیم سمت کلاس.کلاس بدی هم نبودفقط یه کم دورافتاده بودولی درعوض خعلی خنک بود.بادکولرمستقیم توی مغزمون بود!

درکل۴تاپسرو۱۰تادختربودیم.چه کلاس خلوتی.آدم ازاین کلاسای خلوت حرصش می گیره.کلاس بایدشلوغ باشه اینجوری هرکی یه تیکه می پرونه کلی می خندیم.

هی یادترم اول بخیررررررررر.

استادواردکلاس شد وشروع کردبه درس دادن.منم که ازبس گیجم جزوموجاگذاشته بودم.یه برگه گرفتم ازمهساوشروع کردم به نوشتن.

استادم ماشالله پاشوگذاشته بودروگازوهمینجورمی رفت همه عقب میفتادن ایندفعه خداروشکرتونستم تندتندبنویسم البته اونم به خاطرنداشتن جزوه ودست خط بدبنده بود!

کلاس که تموم شدبامهسا رفتیم سایت.غلغله بود.خداروشکرکه من حذف واضافه کرده بودم.به درخواست مهسارفتیم بستنی چوبی بخریم.

 آقای خان دل گفت:باکلاس می خواین یابی کلاس؟!

ما:بی کلاس بده بابا!

خلاصه گرفتیم ورفتیم توی حیاط ازدورررررررررر فرزانه رودیدیم که باآقای آنشرلی حرف می زنند

مهسا:بریم یه کم اذیتشون کنیم نذاریم حرف بزنن.

سلامی عرض کردیم ویه کم اونجا موندیم والکی وقت کشی کردیم.

بعدبای بای کردیم.

مهسا:سحرمی دونی آقای آنشرلی عاشق شده؟

من که تقریبا یه چیزایی می دونستم خودموزدم به اون راه.نهههههههههه!جدی؟

مهسا:آره واسه همینه که بافرزانه حرف میزنه می خوادازش مشاوره بگیره!

[ شنبه سیزدهم مهر 1392 ] [ 14:45 ] [ سحر ]

[ ]

یه هفته ای میشه که میرم دانشگاه.ترم3هم شروع شد.بادرس هایی پربارتر.

بچه ها راتقریبا همشون رودیدم ولی هرچی میریم جلوتر بچه هاروکمتر میبینم.

امروزجلسه دوم ریاضی بود.استادترم قبلمونم که رفت.خیلی استادماهی بود

الان یه استادخانم به جاش اومده.خوبه ولی هیچکس استادقبلی نمیشه.بی معرفت گفت دعاکنید دکتراقبول بشم حالا که قبول شد رفت که رفت.

درسمون انتگرال بود.صبح یه نگاه به فرمول ها انداخته بودم واسه همین بلدبودم.

قبلاهم خونده بودیم ولی الان مفصل ترداریم می خونیم.به هرحال ریاضی درس شیرینیه مگه نه؟

فرداهم که کلاس زبان داریم.ایشالا فقط استادش ازاون باحال هاباشه.مثل استادحقوق اداری.آخه گفته با هرجلسه ای که حاضرمیشین توی کلاس یه نمره به میانترمتون اضافه میشه.

خب دیگه فعلابرم تمرین های ریاضی روحل کنم.

[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 13:55 ] [ سحر ]

[ ]

امروز روز انتخاب واحده واسه ترم جدید.دارم میرم ترم۳

هی روزگارانگارهمین دیروزبودترم۱بودم چه زودگذشتا!!

واسه این ترم یه۲۰ واحدرومی خوام بگیرم .

چندروزه که بابروبچ اس ام اس بازی می کنیم که چه درس هایی روبگیریم.

شب میرم کافی نت هم واسه خودم انتخاب واحدکنم هم واسه زهراجون.

ایشالا باهمه بروبچ باهم باشیم ومثل ترم قبل کلی خوش بگذرونیم...

[ شنبه نهم شهریور 1392 ] [ 14:50 ] [ سحر ]

[ ]

یکشنبه امتحان مدیریت منابع انسانی داشتم یه هفته بودکه وقتموواسه این امتحان گذاشتموحسابی خوندم چون درس واقعاجالبی بود.14 تا فصل بودکه من10 تاشوکامل خوندم وبقیه روهم سوال خوندم.

بازامتحان پشت سیستم بود.این دفه هم آسیه رودیدم سیستم کناریم یه آقاپسرمتشخص نشسته بودوکنارش هم آسیه.زهراهم اون سمت کلاس بود.وقتی پسره امتحانش تموم شدآسیه شروع کردبه پرسیدن ویه چندتا سوال پرسیدولی خداییش بدمی پرسیدداشتم سکته می کردم آخه مراقبمون خیلی بدنگاه می کردمی خواست باچشماش قورتت بده.امتحان که تموم شدآسیه کلی ازم تشکرکردگفت اگه نمی گفتی این امتحانومی افتادم.

[ چهارشنبه ششم شهریور 1392 ] [ 12:39 ] [ سحر ]

[ ]

شنبه هم امتحان حقوق اداری داشتم افتضاح بود.کتابش 500صفحه بودوخیلی سخت.باکمک حمیدیه چیزایی ازاین کتاب رویادگرفتم.

امتحان پشت سیستم بودمن وزهرا وریحانه بودیم.وقتی نمره روبعدازامتحان می خواستم ببینم قلبم داشت میومدتودهنم. خیلی جالب بودتاحالا صدای قلبموبه این واضحی نشنیده بودم.نمرم زیادچنگی به دل نمی زدولی خب بااینکه نخونده بودم خیلی خوب داده بودم.

[ چهارشنبه ششم شهریور 1392 ] [ 12:37 ] [ سحر ]

[ ]

از5شنبه همین هفته بودکه امتحاناتمون شروع شد.امتحان 5شنبه تنظیم خانواده بودکه خداییش خیلی راحت بود.ومن مثل همیشه صندلیم جلوی دیواربودبه زهراکه پشت سرم بودگفتم زهرابازمن توی دیوارم!

صندلی کناریم یه پسرژیگول میگول نشسته بودومدام سرش می چرخیداینور اونور.انگارمنتظرامدادغیبی بود!

تازه نگفتم همین که پامونو گذاشتیم توی دانشگاه چشممون به دوتا ازپسرای دانشگاهمون افتاد.اول که نفهمیدم اوناهستن وقتی ازکنارشون ردشدیم فهمیدم. بازاین پسرتی شرت سبزشو پوشیده بودنمی دونم چه علاقه وافری داره به رنگ سبز.

امتحان که تموم شداومدیم بیرون منتظرحمیدکه یه دفه فرزانه اومدپیشمون خدایی شوکه شدم فکرنمی کردم ببینمش.دلم واسه بچه های دانشگاه لک زده.

[ چهارشنبه ششم شهریور 1392 ] [ 12:35 ] [ سحر ]

[ ]

وای وای بچه ها ترم تابستونی گرفتم ولی چه درسایی.نامردا نکردن واسه تابستون درسای عمومی بذارن خوب شماکه درسو می ذارین خودخوان! خوب  لا اقل درس عمومی بذارین دیگه.من بدبختو بگوبایدیه کتاب 500صفحه ای روتاآخرمرداد تمومش کنم.واقعاتوی ماه رمضون سخته.یه درس دیگه هم گرفتم که اون بدنیس.ولی درس سومی رودیگه روشاخشه که بایدحذف کنم.همون 3واحدواسه تابستون بسه.آخه لامصب زمانش هم کمه.فقط ایشالا پاس کنم.

دیگه حرفی نیس

بابای.......

[ شنبه پنجم مرداد 1392 ] [ 1:57 ] [ سحر ]

[ ]

سلاااااااام دوستای گلم.دانشگاه که دیگه تموم شد ازخاطراتم که دیگه خبری نیست.البته ترم تابستونی میگیرم.اگه خاطره ای داشتم حتما میذارم.

خدافس......

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 12:27 ] [ سحر ]

[ ]

سلااااااااااااااااام دوستان.چطوریید؟

من اومدم تولدهمسرم حمیدجون ودایی گلم روتبریک بگم.

۱۸اردیبهشت تولدحمیدجون بود.۲۰ اردیبهشت هم تولد دایی گلم.

تولد تولد تولدتون مبارررررررررررررررررررررررک.

ایشالا صدساله بشین.

راستی جاتون خالی هم کیک تولدهم شیرینی خوردم.به به چه خوشمزه بود.

 

[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 ] [ 16:9 ] [ سحر ]

[ ]

ساعت9:15بودکه عارفه به گوشیم زنگ زد:سلام سحرکجایی؟من:خونه؟عارفه:خونهههههههههه؟من:آره چطور؟عارفه:مهسازنگ زدگفت کلاس شروع شده به زهرا خبربده باهم بیایید.من:باشه باشه.وای داشتم سکته رومی زدم.دیروزمهساخبردادکه کلاس ساعت10شروع میشه حالا میگه ساعت 9شروع شده.به زهرازنگ زدم تایه ربع دیگه آماده باشه.سریع آماده شدم مثل جت!!!باحمیدرفتیم دنبال زهرا.حمید:سحرخونسردیتو حفظ کن.من:اگه امتحان شروع شده باشه ها من خودموآتیش میزنم.حمیدباحالت عصبانی:خدانکنه.رسیدیم دانشگاه.همه سرکلاس بودن.رفتیم ردیف آخر.قلبم داشت ازدهنم میومدبیرون.نفس نفس می زدم.یه کم که گذشت بهترشدم.حالا استادمی خواست درس بده که به کل هیچی نفهمیدم.سرکلاس گوشی یکی زنگ خورد.استادبایه حالت تمسخر:بچه هاگوشی یه برنامه ای به اسم سایلنت داره ها.مگه تازه گوشی خریدین.همین که اینوگفت یه دفه گوشیش زنگ خوردکلاس رفت روهوا.همه گفتن استادتازه گوشی خریدی؟.استادبرنامه ی سایلنت؟.خوشبختانه اینجا استادظرفیت داشت وخندید:بچه هامن باشمافرق دارما؟!رفتیم توی سالن اجتماعات.ردیف آخرنشستیم به عارفه وزهراگفتم بریم جلو؟رفتیم ردیف2نشستیم.امتحان شروع شدعجب سوالاتی؟!تقلبم که نمیشدکردبه هیچ وجه؟چون سوالات باهم فرق داشت.بالاخره امتحان تموم شدهمه عصبانی بودیم رفتیم توی کلاس دوباره.هرچی بدوبیراه بودنثارش می کردن.تازه توی یکی ازسوالات اشتباه کردم درحدلالیگا.استادحتما بهم می خنده؟!

[ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:58 ] [ سحر ]

[ ]

امروزامتحان میانترم اندیشه داشتیم چندروزه خودموکشتم تا 5تافصلوبخونم که آخرش یه فصلشونرسیدم بخونم دیشب زهرا اس زدگفت آخ جون فردا می ریم دانشگاه دلم خیلی برات تنگ شده.گفتم منم دلم واست تنگ شده.ولی امتحانوچه کنیم عایا؟بعداز مذاکره ای که باهم داشتیم به این نتیجه رسیدیم که بریم توی افق!البته دسته جمعی.خلاصه کلاس ریاضی داشتیم.وسط کلاس استاداستراحت دادماهم رفتیم برای امتحان اندیشه.فرزانه:بچه ها من امروزاصن یادم نبودکلاس ریاضی داریم صبح ساعت4ازتهران حرکت کردیم اومدیم.پس بگوچرادیرکرده خانم؟فرزانه:بچه هاتوروخدابه من بگین.شما به من بگین من بیست بشم .برگه شما روخودم تصحیح می کنم ولی برگه من دست استاده.سحرتوروخدابگو.من:باشه .زهرا:سحححححححححححححر.به منم بگو.من:باشه بابا شمادعاکنیدمن بلدباشم می رسونم.مهسا :سحربرسونیا.رفتیم سالن اجتماعات.غلغله بود.ردیف سوم رفتیم بنشینیم صندلی آخری شکسته بودمراقب بهم گفت :بیاجلومن که رفتم زهراوعارفه هم دنبالم اومدن.ردیف دوم نشستیم.من پشت سرآقای(ر)بودم به زهراومهساگفتم من وببین کجانشستم.با یه حالتی که مثلادلشون بسوزه.مهساهم پشت سرمن بود.مهسا:سحربرگه اتودرس بگیرببینما.زهرابغل دست من بود.آقای(ح)هم یه کم اززهرا فاصله داشتوپشت سرزهرا عارفه بودکنار عارفه هم فرزانه نشسته بود.خلاصه امتحان که شروع شدبازارتقلب گرم گرم شد.استادبه زهراگفت برگه اتوبده.زهراکه رفت.بعدبه مهساگفت:خانم بلندشووگرنه صفرت می دم.بعدمن وعارفه هم بلندشدیم.فرزانه :آقای(ک)ازبرگه آقای(ح)می بینه نمیگه.بعدمن ومهسا وفرزانه رفتیم توی سالن .فرزانه رفت کنارآقای(ک)خاک برسرت کنن چرانمی گی؟بله مایه همچین آدمای با ادبی هستیم.مهسا:سرجلسه به آقای(ک)گفتم سوال 5گفت4میشه با انگشتاش.بعدازش پرسیدیم گفت:کی گفتم.پقی زدم زیرخنده آقای (ک) هم خنده اش گرفت.رفتیم سرکلاس ریاضی.استاد:به نظرمن تقلب یه هنره.البته اگه گیرنیفته ها.آقای(م):استادهنرنزدایرانیان است وبس..بعداستادگفت دکتراقبول شده بایدمصاحبه بده.یکی ازپسرا:استادبهشون بگواستاددانشگاهی قبول بشی.بعدبهش گفت استاد دکتربشی مریض بشم میام پیشت.استادباخنده:حالابیا.پسره:استادمریضتم.. زهرا:چقدرهندونه زیربغل استادمی ذاره.من:زهراسطل زباله کو؟ازدانشگاه اومدیم بیرون.بامهسا وزهرا وزینب جلوی دربودیم درباره حسابداری حرف می زدیم مهساگفت:می رم ازآقای(ح س ی)بگیرم جزوه اشو.گفتیم واسه ماهم کپی بگیر.آقای(م)همون موقشنگه رفت واسمون کپی گرفت بعدمهساهرچی دنبالش رفت پولشو حساب کنه نگرفت.خیلی خنده دارتوی خیابون دنبالش راه افتاده بود.

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 14:10 ] [ سحر ]

[ ]

به خزون نمیشه دل بست

وقتی عاشق بهاری

آخه واسه دل سپردن

دل دیگه ای نداری

........................

اگه شاخه درختا

همه همدست تبرشن

ازیه جنگل چه می مونه

برای عاشقی من

.......................

من درختو دوست دارم

عاشق برگای سبزم

تونذاربه هم بریزه

ریتم موسیقی نبضم

.........................

دلخوشم به ابروبارون

دلخوشم به موج وساحل

دلخوشم به ساندویچی

ازترانه وفلافل

...........................

توازم نگیربهارو

توبه من نده خزونو

نذاپای توبذارم

مرگ برگای جوونو

.......................

کورس احمدی

[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 12:47 ] [ سحر ]

[ ]

تقدیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم...
که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.
تو بهترین گل، میان شهر گلهایی
تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره،
گویا مهتابی
مادر خوبم، روزت مبارک

[ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 13:47 ] [ سحر ]

[ ]

شکل دیگرزندگی

بادرختان جوانه می زنم وسبزمی شوم،بارودهاازمیان رویاهایم می گذرم تابه خانه دریابرسم،باجاده هاراه می روم ومی دوم،باخورسیدبه آرزوهای ساده تومی تابم وهمه اینها شکل دیگرزندگی است.

ورق پاره های دیروزرابرمی دارم.تمام سطرهاپرازدلتنگی های من است.جایی میان کلمات بازمی کنم تانام تازه تورابنویسم.توراهمه میشناسند،حتی سنگ هایی که قلبی درسینه ندارند.گلهابوی تورامی دهندوباغها وکوچه باغهابه نام توسبزمی شوند.مشقهای کودکی ام پرازنام توبود.نامی که هیچ وقت کهنه نمی شود.برگهای درختان نیزنام تورابرزبان می آورند.بهاربه شوق دیدن توبهترین لباس رامی پوشدوبه خیابان می آید.خوابهای من پرازردپای توست.نام زیبای توروی همه ی درختان دنیا کنده شده است.کوههابه خاطررسیدن به توبه آسمان نزدیک شده اند.

پشت پنجره می ایستم.تمام دنیاپیش روی من است.کوهه،جنگلها،دریاهاوکویرهاشبیه توشده اند.همه چیزرنگ وبوی تورادارد.خداکندمثل کودکی هامدادم راگم نکنم.دلم می خواهدهمین الان ازروی نام توصدبار،نه،هزارباربنویسم.دوست دارم نام توراروی بالهای پرندگان بنویسم.پرنده ای که قدرنام تورانداند،همیشه درقفس می ماند.

اولین بارنام آبی تورادرموجهای دریا ولابه لای ابرهادیدم.من عشق رابانام توشناختم وباچشم خودم دیدم که عاشقان یکی یکی درنام باشکوه تومتولدشدند.روزی که زمستان دردستهای من خانه کرده بود،نام گرم تومرابه نزدبهاربرد.هرحرف نام توشعری عاشقانه است که خدادرازل سروده است وتاقیامت برلب فرشتگان مترنم خواهدبود.

نوشته:دکترمحمدرضامهدیزاده

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 16:13 ] [ سحر ]

[ ]

امروز دانشگاه خبرخاصی نبودفقط کلاس مدیریت رفتارداشتیم که آخرکلاس ازمن پرسید.منم باکمال خونسردی جواب دادم.درستم جواب دادما.بعدازکلاس هم خواستیم بریم سایت که بازکلاس مستطیل بود.رفتیم کیم توت فرنگی خریدیم بامهسا وزینب رفتیم نشستیم روی نیمکت بلنده وهییییییییییی پامونو تکون می دادیم.کیم که خوردیم مهساگفت بچه ها اینا رانگاه همه توت می چینند بلندشین ماهم بریم .من وزینب هم بلندشدیم رفتیم سمت درخت توت قرمزوآی توت خوردیم.توت ها همه زیرکفشامون له می شدن.آثارجرم بودن.بعددرخت توت سفیدپیداکردیم من ازاونم خوردم به بچه هاگفتم من توت رودوس دارم ازدرخت بچینم همون لحظه هم بخورم.مهسا حرفموتاییدکردگفت:آره کیفش بیشتره.بعدمهسااززینب یه نایلون گرفت تاواسه آجی منصوره اش که بارداره توت ببره.روی نیمکت نشستیم حرف ازکنکور زدیم بعدزینب نگاش خوردبه دخترای نیمکت بغلی گفت:منم گل می خوام .همه گل چیده بودن حالا معلوم نبودطرفش کیه؟خخخخخخخخ خخخخخخ                                     

رفتیم سمت گلها.زینب گل رزقرمزچید.من ومهساهم عکس می گرفتیم . ازانواع گل رز.قرمز.صورتی.گل یخ.گلهای رونده بنفش.خیلی نازبودن.                                                           

ولی خودمونیما عجب دانشگاه خوشگلی داریم.روحیه راکاملا شادمی کنه.                            

[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 12:11 ] [ سحر ]

[ ]

چهارشنبه بایه کم دیرکردرفتیم دانشگاه.تارفتیم توی کلاس دیدیم اوه اوه همه افتادن به جون درس.به زهراگفتم نگاه پسراهم دارن می خونن.رفتیم جلوی مهساوعارفه وزینب نشستیم .فرزانه هم پشت سرشون بودگفت یکیتون بیاییداینجا.بالاخره خودش اومدپیش مانشست.به زهراگفتم:نگاه آقای(ا)چه جوری  داره می خونه!!!استاداومدهمه منتظربودیم امتحان بگیره.یکی ازدخترای اقتصادگفت:استادقراربودامتحان بگیری .ای بابا استادکه یادش نبودحالا این دختراومد الکی یه حرف زد.استاد:اول بریم سراغ تمرینا.بچه هایکی یکی رفتن پای تابلو.استادخیلی به آقای(م)گیرداده بودخب حق داشتا آخه خیلی حرف می زدبهش گفت توکلت انگارجای کله آقای(چ)است.همه خندیدیم.بعداستادبه آقای (ح)گفت بیاجلوهمچین باهاش خوش وبش می کرد.ماکه نفهمیدیم چرا؟؟ولی یه چیزی شده بوده دیگه!!استادبرای اولین بارسرکلاس خندیدومالبخندشودیدیم.نه بابا انگاربلده بخنده!!تمرینا که تموم شداستادتخته راپاک کرد.ماهمه ترسیده بودیم استادتخته راپاک کردوبرگشت گفت:بابانمی خوام آمپول واستون بزنم که اینجوری نگاه می کنیدنترسیدبابا امتحان نمی گیرم.ماهم همه خوشحال.

کلاس که تموم شدمن وزهرا وعارفه وفرزانه وزینب رفتیم بیرون دانشگاه وایسادیم آخه قراربودبریم روستای مشکات مهمون فرزانه جون بودیم.عارفه به شوهرش آقاکاظم زنگ زدکه بیادماروببره ماهم سوارسوناتا شدیم پیش به سوی مشکات.داشتیم اون آخرله می شدیم .زینب وزهراهمچین هموبغل کرده بودن.چه رمانتیک.

عارفه آهنگ رو روشن کرد.اممممممیدوجهان.میهانه میهانه.وای که تارسیدیم فرزانه چه قدرمسخره بازی درآوردمنم که کنارش بودم غش کرده بودم ازخنده.رسیدیم خونشون.مامان وبابا و2تاآجی های فرزانه خونشون بودن.اول فکرکردیم خیلی خجالت می کشیم بعدنه متوجه  شدیم چقدرخودمونی هستن.باباش خیلی شوخ بود.

اول باقلا برامون آوردن شربت آلبالو وشیرینی موردعلاقه من!!!شیرینی نارگیلیییییییییی.ظهردورهم ناهارجاتون خالی لوبیاپلوخوردیم باته دیگ خوشمزه.بعدناهاربالشا روگذاشتیم تابخوابیم کی خوابید؟؟دشمن!!همین جورحرف زدیم وخندیدیم.مهساکه قراربودبیاد دنبالمون ونیومدچون مهمون ازشیرازواسشون اومدزنگ زدبه عارفه.عارفه صداشوروی بلندگوگذاشت.یکی ازبچه هافامیلیش سعدیه.به عارفه گفت بگوسعدی میگه خیلی بدی نیومدی.یه دفه زهراخندیدگفت:بگوحافظ میگه خیلی نامردی.وای منفجرشدیم ازخنده.دوباره یکی گفت باباطاهرعریان میگه.دیگه نمی تونستیم جلوی خودمنو بگیریم.اشک بودکه ازچشام سرازیرشده بودفرزانه میگفت سحرونگاه انگارگریه میکنه.به جرات میگم توی عمرم اینقدرنخندیده بودم.

بعدفرزانه عکسای عقدشوآورد دیدیم.گفت بچه هاتوی عقدم می خواستم بیام خونه کوچه تاریک بودچراغونی نکرده بودن مثل حضرت فاطمه بودم.وای دوباره خنده هامون شروع شدازدست این فرزانه.مامان فرزانه گفت:نذاشتی بخوابنا همش صدای تومیادفرزانه:نه سحرروویبره بودندیدی چقدراشک ریخت.عصررفتیم باغ دایی فرزانه هرکدوم یه نایلون بزرگ تادلتون بخوادآلوچه چیدیم.ساعت 6بودکه بابام اومددنبالمون بادل دردبرگشتیم خونه.خیلیییییییییییی خوش گذشت.

[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 13:56 ] [ سحر ]

[ ]

  امروزحمیدمنوتا یه جایی رسوند وبعدبقیه راهوبازهرارفتیم دانشگاه. ساعت8رسیدیم.کنارفرزانه ردیف4نشستیم.دخترای کلاس همه اومده بودن ولی پسرایه چندتایی بودن.اون پسره که فامیلیشونمیدونم بازاومده بودوسرکلاس چرت میزد خیلی جالب وشیک.

استادضمن تبریک سال نودرس روشروع کرد.درسمون توابع  وحد بود.همون چیزایی بودکه سال دوم دبیرستان خونده بودیم.چقدراین دوروزدانشگاه روبه سختی اومدیم.فکرکن هرروزعیدتاساعت10خواب بودم حالا بایدساعت6بیدارمیشدم.البته شوق زیادی داشتم برای رفتن به دانشگاه دلم واسه بروبچ کلی تنگ شده بود.خلاصه آخرای کلاس بودکه یه دفعه فرزانه رنگش پرید.حالش بدشدآخه تازه قلبشوآنژیوکرده .نمی تونست دیگه بنشینه.ازکلاس رفت بیرون وبعدکه اومدهمه نگاهارفت سمتش یکی گفت گریه کرده.عاطفه گفت چی شده؟گفتیم قلبش!یکی دیگه گفت چی شده؟عاطفه باحالت مسخره بهش گفت خاک برسرت میگه قلبش!فرزانه کنارزهرانشست وسرش روگذاشت روی میزودست زهرا رافشارمی دادوبه زهرامی گفت باانگشتاش محکم پشتشوفشاربده.منم یه ذره حواسم به درس بودیه ذره به فرزانه.وقتی نگاه کردم دیدم زهراگوشش روبرده جلودهان فرزانه.بعدیه دفه زهراگفت:سحر!فرزانه ازهوش رفت.گفتم چی!بینیشوبگیر.خواست بینیشوبگیره که نمیشدچون سرش روی میزبود.اگه گفتم بینیشو بگیره واسه اینه که خودش یه بارگفت من هفته ای یه باربیهوش میشم اگه یه موقع اینجوری شدم نترسید بینیموبگیرید راه نفسم بسته میشه بعدکم کم دهانموبازمیکنم.دختری که کنارمن بودبه استادگفت:استادیکی اینجاازهوش رفت.استادگیج شدگفت:چی؟بعدیکی ازدخترابلندشداومدطرف فرزانه به زهراگفت بروالکل بیار.مهساوزهرارفتن بیرون زهرابایه لیوان آب اومدتوی کلاس.کم کم فرزانه به هوش اومد.استادواسه اینکه فرزانه راحت باشه به پسراباچشمک گفت:برین بیرون راحت باشه.پسراهم یکی یکی رفتن.فرزانه هم باکمک بچه هارفت توی سالن کناردیوارروی صندلی نشست.منم که عقب افتاده بودم تندتندنوشته های روی تخته رانوشتم بعدزهرابرگه هاموگرفت چون عینکشویادش رفته بودبیاره.مریم گفت بالاخره فرداامتحان اندیشه داریم؟گفتم:کی شایعه کرده؟اصن کی استادحرف امتحان زد؟بعدقرارشدبریم سایت محبت الهی ببینیم.که رفتیم ولی خبری نبود.رفتم توی سالن فرزانه بهترشده بود نذاشته بودکه به شوهرش زنگ بزنن.می گفت اگه میفهمید تا می اومداینجا سکته می کرد.فرزانه برگه آخرریاضیمواززهراگرفت تابنویسه.کلاجزوه هام دست همه هست .دیروزم یکی جزوه ی مدیریت رفتاروازم گرفت.بامهسا وزهراوزینب رفتیم روی نیمکت بنشینیم.رفتیم یه جای دنج پیداکردیم .من عکسایی که قبل ازعیدتوی دانشگاه انداختیم واسه زهرابلوتوث کردم.بعدآهنگ کوچه امین حبیبی راواسش بلوتوث کردم.بعدکلی حرف زدیم وخندیدیم وچرت وپرت گفتیم.ازعیدودیدوبازدیدحرف زدیم زهراگفت دیدوبازدیدماکه حذفی بود!مهساگفت امسال که واسه ماخوب نیومد.پسرخالش که سه سالشه به مخچه اش آسیب رسیده بودوتوی کما بودالانم مهسامیگفت بچه اصن تعادل نداره وقتی راه میره.بعدگفت خواهرمو وهلیا دخترش تصادف کردن فقط هلیا یه کم ضربه خورده.منم که یه هفته مسافرت بودم ویه هفته هم همش این خونه واون خونه  مهمونی.بعدازچاق شدن ولاغرشدن حرف زدیم مهساگفت بچه هامیگن من لاغرشدم؟گفتم نه.منم گفتم امن که عیداصن آجیل ماجیل وغذامذانخوردم.زهراگفت منم اینجوری بودم.خلاصه خیلی حرف زدیم بعدرفتیم سراغ بازیگرا.گفتم بچه هادیدیدعسل بدیعی چه یه دفه ای؟!گفتندآره.بعدهمین جوری حرف زدیم مهساگفت یه روزبریم سینما منم خوشحال گفتم:آره.زهراخندیدگفت:اینقدرخوشم میادهرچی که میگیم پایه ای.مهساگفت:آره اتفاقا دیروزداشتم به خواهرم میگفتم که سحرباهمه چی پایه است.چه کنیم دیگه؟قرارشدواسه فرداناهاروبیاییم دانشگاه توی چمن ها بنشینیم وبخوریم.خداکنه بشه.چه کیفی می ده دورهم ساندویچ بخوریم.

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 17:11 ] [ سحر ]

[ ]

امروزکلاس ریاضی داشتیم توی راه عارفه به زهرازنگ زد گفت:بچه هانیومدن نکنه کلاس نیس؟به زهراگفتم:نمیشه وگرنه به ماهم می گفتن.زهرا:فقط دلم می خوادکلاس نباشه ها!!به زورازخواب بیدارشدم.گفتم:آره منم.تازه نمازم هم قضاشد.رسیدیم دانشگاه.چی بگم؟؟دانشگاه هیچکی نبود.اینقدرخلوت که نگو.من که 2.3نفروبیشترتوی دانشگاه ندیدم.رفتیم توی کلاس نه خداراشکربچه هااومده بودن.تانشستیم عارفه گفت:ازبچه هاچه خبر؟منظورش بچه های دبیرستان بود.خبرنداریم.بعدعارفه ضدحالواول صبحی زدگفت:دختردایی آسیه ازبین رفته 4سالش بوده.منومیگی دهنم بازمونده بود.چطوری؟انگارتوی جاده مرنجاب ماشینشون چپ کرده .بعدبقیه شوفاطمه بعدابهم گفت که دخترداییش روی پای آسیه جون داده.اینقدرحالم گرفته شداول صبحی که نگو.الانم به سختی می نویسم.خیلی ناراحت شدم.خدابه مامان وباباش صبربده.به آسیه اس زدم وتسلیت گفتم.خبربعدی عارفه این بودکه داداش یکی ازبچه هاازدواج کرده وهمسرش بروجردیه واسمش سحره.خوشبخت بشن.بله کلاس ریاضی هم شروع شداستاد:چرااومدین دانشگاه؟من وقتی میگم بیاییدیعنی نیایید.عارفه به زهراگفت:دیدی توگفتی بیا.زهرابه من اشاره کردگفت:سحرگفت.بله دیگه کاسه کوزه هاسرمن شکسته شد.خخخخخخخخخخ خخخخخخخخ استاد:امروزهیچ کلاسی تشکیل نشده فقط شما اومدین.آره دیگه بچه درس خون به ما میگن.استاد:بابااینقدرپاستوریزه نباشین.اینقدرخوب نباشین.بالاخره استادساعت10کلاسوتعطیل کرد.بچه هاگفتن بریم ساندویچ بخوریم گفتم من نمی خوام.(جاتون خالی صبح ساندویچ الویه خولدم خوشمزه بود)رفتیم توی سایت وبعدرفتیم حیاط.بروبچ روی نیمکت بودن وآهنگ گذاشته بودن.یه کم بلوتوث بازی کردیم فرزانه گفت:بیایین عکس بگیریم نیومدن که!من وزهرا وفرزانه فقط عکس گرفتیم.اونم باگوشی من.آرزوازمون گرفت یه40تایی عکس شدچه مدل هایی.ریحانه:می خواین بریم آتلیه؟خندیدیم.یکی ازعکسامنوزهراپشت به هم روی سبزه هانشستیم خیلی قشنگ شدرمانتیک!!!آرزوهم برای هرعکسی مسخره بازی درمیاورد توی همه عکسامی خندم.بعدفرزانه گفت:اگه علی رضا(شوهرش)منتظرم نبودمی رفتیم بیرون ناهارمی خوردیم.ریحانه ماروباماشین رسوندخونه.تانشستیم صدای ضبط رفت بالا.........فرزانه هم بشکن می زد.اول آرزوپیاده شدروبوسی کردیم بعدمن پیاده شدم روبوسی کردم .ایشالا سال خوبی داشته باشین.فرزانه گفت:مشهدرفتنی به یادتون هستم.نامردین اگه سرسفره هفت سین یادم نباشین.خلاصه امروز خوش گذشت.

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 18:50 ] [ سحر ]

[ ]

کلاس روش تحقیق توی سالن اجتماعات بودبازهرارفتیم توی سالن.سالن هنوزشلوغ نشده بودمهسارادیدیم جلونشسته بودوقتی مارادیداومدسمتمونو سه تایی وسط سالن نشستیم .بچه هاهمه درحال جنب وجوش بودن.آخه کنفرانس داشتن.فرزانه هم یکی ازاونابود.اومدسمت ماسلام بچه هاواااااای استرس دارم.بعدگفت:بچه هاآستین مانتوم پایین نمیاد.دستم پیداست چه کنم؟مهساگفت:  می خوای ساق دستموبهت بدم؟نه بابا ریحانه هم ساق آورده به مانتوم نمی خوره.مهساگفت:حالااشکال نداره.تحقیق فرزانه راگرفتم یه نگاش انداختم.فرزانه واسه تمرین رفت پشت میز نشست .آقای(ک)گفت:خانم (ر)منظورش فرزانه بودیه ژست بگیر.خندیدم.همهمه زیادشده بودآقای (ک)گفت:بمب گذاری نکن اینجارو.همه خندیدیم.بعدمسئله سراین بودکه آقایون اول برن کنفرانس بدن یاخانما.که دوباره آقای(ک)گفت:خانما.خب اونا درهمه چیزمقدم ترن.اینجاهم مقدم باشن.آقای(ش)که اومدتوی سالن مهساگفت:ببین رژزده.رژصورتی.خخخخخخخخ

فرزانه اومدطرف من گفت:سحرایناهمه بهم می خندن بیااصن واسه توبگم.گفتم:باشه .شروع کردبسم اللله الرحمن الرحیم بانام ویادخداشروع می کنیم.همه می زدن زیرخنده.مهساگفت:123امتحان می کنیم.فرزانه گفت:بچه هامن دیشب صداموضبط کردم اینقدربه خودم خندیدم.وسط ضبط کردن یه دفه صدای مادرشوهرم اومدمی گفت:چادرموبیارررررررررررر.خندیدیم .فرزانه گفت:مرض دیگه نخندید.همین طورکه فرزانه حرف می زدیه صدایی اومدگفت:مرد.توجه نکردیم ولی بعد فهمیدم یکی ازپسراتشنج کرده آمبولانس خبرکردن بیاد.فرزانه دستموگرفت منوبردآخرسالن تاکنفرانس بده وتمرین  کنه.آقای(حی)گفت:ااا.حالا ادادرمی آوردبعدگفت خب بایدتمرکزداشته باشی دیگه.فرزانه همه ی تحقیقشوواسم گفت بعضی جاهاشوواسش درست کردم راحت تربگه.فرزانه گفت:سحرصداموضبط کن .باشه.استاداومدرفتیم سرجاهامون.آقای(حی)رفت جلو.وااااااااااای خدای اعتمادبه نفسه.می خواست کنفرانس بده.همین طورکه حرف می زدبلندشدراه رفت که ارتباط برقرارکنه همه دهان ها باز.بابااعتمادبه نفس.آقای(ک)مسخره بازی درآورداستادهم حالشوگرفت بهش گفت:دفه  بعدتحقیق میاری کنفرانس می دی حالا چه تحقیقی؟؟ بررسی ضرورت شیوه تحقیق.آقای(س م)گفت:استادگوگل هنگ کردکه!همه خندیدیم.نفربعدفرزانه بودرفت  پشت میزواقعا قشنگ گفت.وسطای کنفرانسش یادم اومدصداشوضبط کنم.زهراگفت صدای همه چیزمیادجزصدای فرزانه.آره واقعااین پسرایی که کنارما نشسته بودن یکیش صندلیش مدام صدامی کردخنده دارا ماهم می خندیدیم.فکر کنم همش صدای صندلیه توش باشه.به بچه هاگفتم:فرزانه نشست دست قشنگه روبزنید.همه دست زدیم.هورررررااااااااا فرزانه.حالانوبت ایرادگیری رسیدوآقای(ح)خودشووسط انداخت وگفت:علی رغم احترامی که واسه خانم دارم ولی خشک وبی روح بود.زهراگفت:می خواست بزنه برقصه.انگاراومدیه خبری بده وبره.همشم نگاش به خواهرها بود(.بچه پررو .)مهساگفت:چه بهشم برخورده.استادگفت:حالامن به آقای(ح)ایرادبگیرم.زهراگفت:آخ جووون .استاد:علی رغم اینکه احترام دارم براشون اینا....آقای (ک)پریدوسط گفت:ایناقلابیه.زدیم زیرخنده.استادم خندید گفت :نه وقتی اینجوری می گین طرف مقابل می گه فحشه روبهم داد.یکی ازپسرابه آقای(ح) گفت کلاس تموم شه کارت تمومه.خخخخخخخخخخ.بعداستادازدفاعیه ی پایان نامه اش توی ارشدواسمون گفت.فکرم رفت سمت دوست اصفهانیم.اونم قراربودقبل ازعیددفاعیه داشته باشه.نمی دونم چیکارکرده.ایشالا که موفق باشه.

نفربعدخانم(ص)رفت لب تابشوروشن کردعکس یه گربه سیاه اومدچه زشت بود.استادتا خواست بگه خانم(ص)نگاش به گربه خوردخندید.یه دفه ازبیرون صدای چندتا دخترااومدمی گفتند:محبووووووووووووووب همه خندیدند.پاورپوینت درس کرده بودپسره ازعقب گفت:استادچیزی پبدانیس.یه پسره جواب داد کوری.خخخخخخخ

استادگفت:بچه هاتوی مدیریت تیکه پرونی .کنایه وجودنداره.خوبابا چیکارکنیم؟همین جوری مثل مجسمه بنشینیم.استاد:بگیم باهم بخندیم نه اینکه بگیم به هم بخندیم.آقای(س م)ادامشو کامل کرد.استاد:نمی دونم به جای تیکه چی بگم.پسره:پارازیت.یه پسره دیگه گفت:استادفرکانس.خخخخخخخخخخخخخ .آخه چه ربطی داشت!!تازه بچه ها اینو نگفتم امروزدعواهم بودزهرابایکی ازپسرا.           نه که اونجوری ها .حالا من پیازداغشوزیادمی کنم می گم دعوا .آخه باتوپ پری که زهرا داشت بایددعوا می شدولی  باحرف تموم شد.به خاطریه سری مسائل که نمیشه گفت.یه تهمت هایی زده شده بودولی بازم چیززیادی معلوم نشده.تاببینیم چی میشه وتقصیرکارکیه؟؟

[ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 ] [ 14:0 ] [ سحر ]

[ ]

یکشنبه کلاس ریاضی داشتیم ساعت 8سرکلاس بودیم ولی استادبانیم ساعت تاخیراومدالبته یکی ازدخترااومد دم درکلاس به ما گفت بعدآقای(حی)گفت:بچه هااستادنمیادبرررررررررریم.همه گفتند:وااااااین چراامروز اینجوری شده.آره واقعاالکی خوش بودامروز.یکی ازبچه ها گفت:جوگیرشده.خلاصه استاداومدوگفت که توی جاده فین پنچرشده.درس شروع شدبه به چه درسی!!ماکه سرگیجه گرفتیم استادیه نیم ساعتی که حرف زدگفت:یکی ازپسراخوابه لطفاازکلاس بره بیرون.نمی خوام اسمشوبگم نفهمیدم کی بود.زهراگفت:سحراین پسره چقدرنگاه می کنه هرچی نگاش کردم نگاه می کنه.منم چندبارنگاش کردم آره چقدرنگاه می کردا.بعدازیه کم که گذشت زهراگفت:سحراین پسره که نگاه می کنه هااین همونه که استادمی گه خوابه.دوباره نگاش کردم آره سرشوگذاشته بودروی دسته صندلی.توعالم هپروت بود.خخخخخ.استادهمین طورکه درس می دادچندبارسرفه کرد.یکی ازپسراگفت:استادچایی بیارم.آقای(حی)بهش گفت:استادشیلنگ آب!وای خیلی حرفش بود.استادیه دفه برگشت گفت:اون 2تاپسری که این حرفارازدن برن بیرون.نرفتن.استادگفت:اگه نرفتین همه پسراباهم برین.دوتاییشون رفتن بیرون.تقصیرخودشون بوددیگه .استادگفت:بی جنبه نیستم ولی موقع درس دادن نباید تیکه بپرونن بعدگفت:نگاه کنین!! هممون پسره که خواب بودرونگاه کردیم یکی ازدختراگفت:الهی استادشایدسرکاربوده.استادآروم گفت:خب نبایدبیادسرکلاس.بعدبه آقای (ح)گفت:بیدارش کن.آقای(م)بلندگفت:پاشو پاشورسیدیم.همه خندیدیم.پسره بیدارشدخندیدوبه استادگفت:استادخواب نبودم.آره جون خودت.خخخخخخخ.بعداستادرفت سراغ خاطره گفتن.می گفت:توی دانشگاه کاشون سرکلاس بودم فقطپسراراداشتم.دوتاپسرادعواشون شدعجیب کلاساداشتن به هم می ریختن.اولین باربودکه نمی تونستم کلاسو اداره کنم.آخه اداره کردن پسراخیلی سخته.بعدبه هردوشون گفتم یه لحظه به من نگاه کنین بعدازکلاس هرچی خواستین دعواکنین.آقای(م)به استادگفت:اگه جای شما بودما به هردوتاشون می زدم.خندیدیم.استادخندید وگفت:ببخشیدا خرم زورداره ولی من می دونم که الان اگه باشماهادعواکنم حریف هیچکدومتون نمیشم.وسطای کلاس بودکه یکی ازدختراچندبارعطسه کرد همه نچ نچ می کردن.یه دفه فرزانه گفت:ای بابا بسه دیگه تایکی عطسه می کنه یایه حرفی می زنه کلاسوبه هم می ریزین.وااااااای باچه ابهتی گفتا.من که ترسیدم.بابا فرزانه......ایول فرزانه....دمت گرم فرزانه......... استادبهمون گفت :کلاستون اصلاخوب نیس.آقای(ح)گفت:استادازنظردرسی.نه ازنظرانضباط.راست می گه دیگه خیلی بی انضباطین.والااااا.من که بی انضباط نیستم دختربه این گلی .ماهی .خانمی.خوشگلی.وای مامانم اینا چه خودما تحویل گرفتم.خخخخخخخخخخ بعداستادگفت:ولی کلاس شما یه چیزش خوبه که مثل کلاسای دیگه نیس؟گفتیم:چه طور؟توی یکی ازکلاسا که بودم یه پسره بوددیدین خاور680 چه جوری بادخالی می کنن.پیسسسسسسسسسسسسسسس اونم اینجوری هریه ربع میگه فووووووووووووووووووووووووووووووت. اداشودرآوردمردیم ازخنده.

[ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 ] [ 11:39 ] [ سحر ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه